شبیه دوتا خط موازی شده ایم پا به پای هم میرویم بی آن که به هم برسیم فا صله ها مان نه کم میشود نه زیاد ولی هر چه جلو تر میرویم پشت سرمان بیشتر می شود.. ولی از پیش رویمان چیزی کم نمیشود.. ما دو خط موازی هستیم خودت خوب میدانی که دوتا خط موازی به هم نز دیک نمیشوند دور هم نمی شوند/میشوند؟ نرسیدن گناه هیچ کسی نیست تنها گناه ما این است که موازی هستیم و موازی ها به هم نمیرسند بی آن که کسی تقصیری داشته باشد نمیدانم یک دو شاید هم سه روز پیش بود که در یک کتابِ حساب خواندم که دو تا موازی در بی نهایت به هم میرسند ولی حساب ما دو تا از همه ی حساب ها جداست/ نیست؟ اصلا دو تا خط متقاطع فقط در یک نقطه به هم میرسند بعد دور میشوند از اول از هم دور بودند آخرش هم از هم دور میشوند ولی موازی ها هیچ وقت از هم دور نمی شوند اگر تو بشکنی من هم میشکنم تا موازی تو باشم بعد با هم به بی نهایت میرویم تا به همه ثابت کنیم دو تا موازی تا بی نهایت با هم میمانندولی در بی نهایت هم به هم نمی رسند موازی میمانیم........
نوشته شده توسط اکبر اعلایی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:25 موضوع | لینک ثابت
خسته بودم خواب در چشمان من بیدار بود ساعت دیواری ام مانند من تب دار بود من به پایان میرسیدم مثلِ هر روزم ولی ساعتِ بیچاره ام اندیشه اش تکرار بود میشدم له در میان چار چوبِ سنگی دیوارها لعنت و نفرین من بر سقف و بر دیوار بود "من به هر چیزی به غیر از بودن خود راضی ام" سهم من از جمله ی بالا فقط تکرار بود من پذیرفتم خودم را غرق ِ دربودن شدم فعل ِ دنیا در قبال ِ من فقط انکار بود ساعتِ دیواری ام تنها رفیق ِ مثل ِ من مثل ِ من اندیشه اش در لحظه ی تکرار بود پا به پایم در تمام لحظه ها بودی ولی ... ساعت ِدیواری ام... این آخرین دیدار بود ...................................................... صبح فردا باز هم اخبار از یک خود کشی از جوانی که رفیقش ساعت دیوار بود...
نوشته شده توسط اکبر اعلایی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:19 موضوع | لینک ثابت
باد از بالا می آمد....
آن شب تمام پنجره ها بسته بود
از خواب پرید ...
سرش را به همان سمتی گرداند که باور هاش را رنگ تردید وتردید هاش را رنگ باور زده بود
یک
دو
سه
.
.
.
سی ونه ستون
دوباره شمرد
یک
دو
سه
.
.
.
سی
ونه ستون بیشتر نبود
خندید... نمی فهمید اصلا هر کس که می خندد نمی فهمد..
باد از بالا می آمد...
این بار باد پنجره ها را باز کرد..
خواب از سرش پرید...
یک
دو
سه
.
.
.
.
سی ونه
این بار گریه کرد...
می فهمید اصلا هر کس که گریه میکند می فهمد....
یکی از ستون ها آن جا نبود...
یکی از ستون ها که ریشه اش آب است...
یکی از ستون های خاکی رفیق آبی اش را رها کرده بود...
از حالا تا همیشه سی و نه ستون بیشتر نمانده بود...
به هیچ ستونی که بنیادش آب است نمی توان تکیه کرد وبه هیچ ستون خاکی هم
بگذارمن وتو فراموش کنیم چه قدر به ستون های آبی وخاکی تکیه کرده ایم
بگذار فراموش کنیم چه قدر با این فریب که فریب نخور فریبمان دادند
بیا این بار من وتو هم بخندیم واز یاد ببریم که آن هاکه نمی فهمند میخندند...
نوشته شده توسط اکبر اعلایی در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:11 موضوع | لینک ثابت
چند وقتی است که دارم به همه ی باور ها شک می کنم و به تمام شک ها اعتماد
دلیلش بماند برای بعد سر حوصله....
ولی حالا یه چیزی رو خوب می دونم و اون هم اینکه بعضی نگفته ها نگفتنشون خیلی بهتر از
گفتنشونه چون با گفتنشون همه چی خراب میشه حتی تصوراتفاقات قشنگی که قبل از نگفتن برای
بعد از گفتن داری
منم باید یاد بگیرم نگفته هامو واسه خودم نگه دارم ...
چقدر چهره ی گوشی عبوس وغمگین است
میان بوق/ فاصله هایی همیشه سنگین است
چقدر منتظر آن صدای گویایند
دو گوش من که برای همیشه سنگین است
دو باره بی ثمر این بار هم دوباره اشغال است
بیچاره این دل مسکین چه قدر بد بین است
این اتفاق نیفتاده من یقین دارم
اما/ اگر شده باشد... چقدر ننگین است
این بار میشکنم در خودم ولی خاموش
این وصله بر لباس سپیدم چه زشت رنگین است
دوباره صفر نهصد واندی /دوباره.....اما باز
میان بوق فاصله هایی همیشه سنگین است
انگار برای همیشه گشته ای اشغال
سزای آن همه خوبی به من نگو این است
کنا رمن نشسته /غم می خوردبه حال دلم
چقدر چهره ی گوشی عبوس وغمگین است ...
به روز شدنتان را خبر دهید حتما سر میزنم
نوشته شده توسط اکبر اعلایی در سه شنبه ششم فروردین 1387 ساعت 13:14 موضوع | لینک ثابت
این روز ها که نوروز تا خرخره هامان بالا آمده ومانند همیشه فرصتی پیدا کرده ایم تا خودمان را تعطیل کنیم فرصت شد تا بیشتر سری به خودم بزنم این چند روز از بین همه ی کاینات از دو چیز خوشترم آمد (خیلی کلاسیک شد!!)اولی آهنگ محسن چاوشی بود(که این یکی اصلا کلاسیک نیست) رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هنوزها صدا بزن مرا شبی به قربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی ودوم اس ام اس دوستی که حس میکنم با حال خود من خیلی همخوانی داشت وآن هم این که "وقتی خاطرات آدمها زیاد میشه عکس های روی دیوار اتاقشون هم زیاد میشه ولی همیشه دلت بیشتر برای اون کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسش را به دیوار اتاقت بزنی" قابل توجه: شما هنوز در یک سایت ادبی هستید نه در یک سایت سرگرمی!!! ولی باور کنید خود من آنقدر از این دو کیفور شدم که دلم نیامد نگم(چه میشه کرد ما هم بی جنبه ایم دیگه)

نوشته شده توسط اکبر اعلایی در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 ساعت 13:57 موضوع | لینک ثابت
مادربزرگ بزرگ ترین زنی بود که در تمام عمرم دیده بودم ویک شب نفرین شده او را به روزی انداخته که حتی توان گریستن برایش نمانده است چه میشود کرد....
...چشمانش را به سختی باز کرد
بعد از آن همه سال تمام ناگفته ها را میشد از سکوتش شنید
طاقت نیاورد.......
واندک رمقی را که برایش مانده بود
صرف آخرین قطرات اشکی کرد که از این به بعد از آن هم محروم میشد
و من به اندازه تنهایی او حرف های نگفته برایش داشتم
افسوس که دیگر نه او مجال شنیدن داشت ونه من طاقت گفتن....
من هم طاقت نیا وردم و......
....ونقطه پایان درست روبرویش بود
هزار بغض فرو خورده در گلویش بود
تمام خاطره ها پشت پلک او جان داد
وچشم فرو بست از آن چه آرزویش بود
پر از سکوت دم نزده در هجوم هجرت ها
واین شکستن آخر که پیش رویش بود
هزار میوه ی ممنوعه میشد از نگاهش چید
هزار شراب لب نزده در سبویش بود
رسیده بود به آخر خط دل شکسته و غمگین
رسیده بود به جایی که آرزویش بود
وزندگی نوشتن یک خط میان صفحه ی بودن
....ونقطه ی پایان درست روبرویش بود
نوشته شده توسط اکبر اعلایی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت
وقتی زمین وآسمان همه ازسنگ می شود
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود
غیر از پناه به کنار گوشه ی تنهایی خودم
رفتنن به هر کجای دگر ننگ میشود
من هرگز اهل سیاست نبوده ام اما
گاهی میان دو جبهه من جنگ میشود
احساس میکنم که بوم نقاشی دلم
دارد به دستهای دخترکی رنگ میشود
گاهی دلم هوای تغزل که میکند
حس میکنم تمام قافیه ها تنگ میشود
این آدم پلید ودو رنگ و رو گاهی
پاک وزلال و شبیه آینه یک رنگ میشود
غم میرسد زراه /دلم هوای تو کرده بیگمان
گاهی دلم برای تو هم تنگ میشود
شاید تو آن وجود نهفته درمنی پنهان
کاین سان دلم برای هردویمان تنگ میشود
نه اشتباه نمیکنم توخود خودم هستی
گاهی دلم برای خودم تنگ میشود...
نوشته شده توسط اکبر اعلایی در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 12:51 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

وقتی برای کسی گفتگوهایی داری
و گفتنی هايت راجرات اظهار نیست
وقتی برای زنده ماندن چاره ای به جز تکرار نیست
تو هم مثل من به کنار گوشه ای پناه میاوری
وآنقدر در خفقان هر روزه ی خودت میمانی تاتو هم مثل من به پایان برسی
ودرنقطه پايانت برای همه کس وهمه چیز دلت تنگ میشود حتی برای کنار گوشه دل تنگی ات مهربان به اندازه همه عمر دلتنگم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY